سلام بر  همه دوستان

خواندن کتاب بازی های اریک برن این نکته را به ذهنم انداخت تا بوسیله آن نیم نگاهی به ساختارهای روانی و رفتاری سازمانها با نگاهی به روانشناسی تحلیل بیاندازم و نکاتی که به ذهنم می رسد را مطرح نمایم.

1. سازمان ژله ای:

رفتار اینگونه سازمانها با پرسنل خود به نحوی است که آنها از نظر توانایی، محتوا و دانش قابلیت اثرگذاری دارند اما تعهد سازمانی آنها متزلزل است.

دلیل این موضوع را می توان در مثالهای زیر در نظر گرفت:

- من در محیط کارم به کارم مسلط هستم و همه چیز روبراه است اما احساس می کنم هر روز که به محل کارم می آیم و کارها انجام میشود و حتی هنگامی که من برای مشکلات راه حلی پیدا می کنم صرفا وظیفه خود را انجام داده ام.

من نیاز به تشکر مدیر و یا حمایت معنوی او دارم.

- مدیر من در مورد من چه چیزی فکر کرده ؟ ایا فکر کرده من روبات هستم؟ از صبح تا شب تماما در اختیار ایشان هستم اما حتی یک تشکر خشک و خالی!!!

...

و حالا این گونه سازمانها بیدار می شوند! آنها نیز متوجه این موضوع می گردند! بنابراین کار را با یک تشکر بسیار عالی ( آن هم از نگاه خودشان عالی اما صرفا بسیار ساده ) به اتمام می رسانند.

اما چرا ژله؟ 

زیرا اینگونه پرسنل کافی است که متوجه شرایط خارج از فضای شرکت شوند و نگاهی به بیرون سازمان بیاندازند.

همانند ژله ای که دچار لرزش شود همه ساختارهای سازمان را می لرزانند و کاملا تعهد خود را از دست می دهند.

2. سازمان های وعده محور!

در این مدل سازمانها وعده های درب باغ سبز ( مانند پیشنهاد پست مدیریت، ارتقا، استقلال، رشد مالی و حقوق اضافه ) کارکرد همیشگی را دارد.

فرایند بدین صورت است که کارایی فردی که وارد بدنه سازمانی شده است را با وعده هایی از جنس درب باغ سبز افزایش می دهند و به مجرد اینکه فرد به هدف مورد اشاره نزدیک شد، طی یک فرایند بسیار ساده مرحله ای جدید برای فرد ایجاد می کنند و بدین وسیله در باغ سبز از قربانی بیچاره باز هم فاصله می گیرد.

در این مدل سازمانها واژه های همچون سواستفاده، تطمیع، دروغ، وعده های توخالی زیاد گفته می شود.

نتیجه قابل پیش بینی است. 

پرسنل متعهد بسیار اندکی در شرکت باقی می مانند و هرازگاهی تعدادی با انگیزه بسیار بالا جذب می شوند و تعدادی دیگر با احساس شکست خارج می گردند.

 

نگاه من اینگونه است که پرسنل این سازمان ها هم یاد گرفته اند چگونه با این سازمان برخورد کنند. آنها بلافاصله از ساختار سازمان خارج می شوند و مسیر خود را در جهت دیگری ادامه می دهند.

داستان جالبی است‌:)