سلام

فیلم سخنرانی پادشاه را ببینید.

این فیلم حکایت هفایستوسی ( خدای آهنگری و زخمهای درون)  است که بر سریر قدرت می نشیند و پادشاه می شود.

دو برادر یکی دیونوسوس ( خدای لذت، عشق و شراب) و دیگری هفایستوس پسران زئوسی ( خدای خدایان؛ خدای قدرت و ثروت) که او در آرزوی رشد فرزندانش بودند هر یک خود را با سرنوشتی خاص در برابر قدرت می بیندد. برادر بزرگتر که در این مرحله زندگی انرژی دیونوسوس بر او غالب می شود عرصه قدرت را خالی می کند و نوبت به برادر کوچکتری می رسد که لااقل در ظاهر هیچ تمایلی به قدرت از خود نشان نمی دهد.

نکته زیبایی که باید در نظر داشت این است که گاهی برخی انرژی های آرک تایپی در شکل جایگاه در زندگی ما ظاهر می شوند و نوع برخورد ما با آنها متناسب با شرایطی است که با آن مواجه می شویم. اینکه آیا ماهم دارای آن انرژی هستیم یا نه می تواند نشان دهد که اگر صاحب آن جایگاه شویم (مثلا اگر زئوس نداریم و صاحب جایگاه زئوس شویم) آیا سایه های درونی خود را زیست می کنیم یا بر اساس الگوی های والدین رفتار می کنیم؟

حکایت فیلم جالب است. داستان هفایستوسی که تمایلی برای عمیق شدن در زخم خودش را ندارد. حتی تمایلی برای درمان هم ندارد. اما او برای سخنرانی مشکل دارد.

و پادشاه از جبر زمانه مجبور است فکری به حال خودش بکند و دقیقا داستان از همینجا شروع می شود.

در کنار او روان درمانگری صبور که نقشی ماندگار در زندگی او ایفا می کند. و اطمینان  او در درمان برای من جالب است. چیزی شاید من زمان زیادی طول کشید تا در مواجه با مراجعان به آن دست یابم. و به جرات می گویم که از دقایق میانی فیلم در نقش روان درمانگر با او حرکت می کردم.

اینکه در فیلم، او عنوان درمان کننده لکنت زبان را بر خود گذاشته بود و هیچ مدرکی هم نداشت و اصراری هم بر خودنمایی نمی دید، موید این نکته است که راه و روش درمانگری از خردمندی و فرزانگی عبور می کند.

به نظر من لحظه زیبای فیلم اصرار همسر پادشاه به اصلاح مکانیکی لکنت زبان اوست و اینکه روان درمانگر گویا می داند که اگر در مسیر اصلاح از زخمی در درون خود فرار می کنید حتما باید آنرا ملاقات کنید و در آن عمیق شوید. بنابراین روان درمانگر به کمک او می رود و اصلاح مکانیکی لکنت زبان او را انجام می دهد اما به نظر می رسد فایده ای ندارد.

 وتنها و تنها زمانی این موضوع حل می شود که خود پادشاه تمایلی درونی برای ملاقات با زخمهایش پیدا می کند.

گویا سفر قهرمانی انسانهایی که زخمی هستند، از زخم آنها عبور می کند. همانطور که رابرت بلای در کتاب مرد مرد می گوید:

زخم ها عرصه نگاه کردن ماست، زخمهای خود را به چشمهایتان مبدل سازید.